شیرشاه
سیمبا بچه شیری که پدرش پادشاه دشت پراید است، به خودش مغرور است و با به خطر انداختن خودش پدرش را به دردسر می اندازد. پدرش در حادثه ای توسط عم...
سیمبا بچه شیری که پدرش پادشاه دشت پراید است، به خودش مغرور است و با به خطر انداختن خودش پدرش را به دردسر می اندازد. پدرش در حادثه ای توسط عمویش اسکار که سودای پادشاهی در سر دارد کشته می شود و اسکار وانمود می کند که سیمبا باعث مرگ پدر خود شده است. سیمبا از دشت پراید فرار می کند و وقتی بزرگ شد باز می گردد و با شکست دادن عمویش پادشاه سرزمین خود می شود.
مهم ترین سوالی که میمون دانا از سیمبا پرسید و او را به تامل در خود وا داشت این بود: «تو کی هستی؟» و زمانی که سیمبا گفت من هیچ کس نیستم در پاسخ گفت: «هرکسی یکی هست حتی هیچ کس.»
سیمبا با راهنمایی میمون دانا به کنار آب رسید و چهره خودش را در آب دید که بسیار شبیه پدرش بود. میمون به او یادآوری کرد که شاهی درونش هست که هنوز پدیدار نشده است. زمانی که روح پدرش در آسمان با او سخن گفت به خود واقعی اش آگاه شد و پذیرفت که مسئولیتش را در مقابل قبیله اش به سرانجام برساند.
مهم ترین دلیلی که باعث شد سیمبا مجبور شود از خانه اش فرار کند غرور او بود. زمانی که بچه شیر بود به این که جانشین پدرش خواهد بود مغرور بود و با عدم آگاهی از توانایی هایش، خودش و پدرش را به خطر انداخت و سرانجام با دور ماندن از خانه و سختی کشیدن درس تواضع و فروتنی را فرا گرفت.
مادر سیمبا در زمانی که اسکار شاه بود در مقابل خواسته های اسکار مقاومت کرد و سختی های تن ندادن به خواسته های او را تحمل کرد.
وقتی سیمبا در حال مبارزه با اسکار بود، اسکار که دید مبارزه را باخته است دوباره سعی کرد با ایجاد احساس گناه سیمبا را تضعیف کند. در لحظه آخر به سیمبا گفت که پدرش را کشته است و با این حرف تناقض درونی سیمبا حل شد و با رسیدن به یکپارچگی قدرت چیره شدن بر اسکار را پیدا کرد.
سیمبا با پذیرفتن این که شاه است و تلاش کردن برای پس گرفتن دشت پراید از اسکار هم جایگاه خود را از یک شیر آزاد و بی مسئولیت به یک شاه مقتدر ارتقاء داد و هم باعث رشد کردن افراد قبیله اش شد.
سیمبا با اسکار مبارزه کرد و او را شکست داد و خودش شاه شد. از این طریق غرورش را که در بچگی باعث شده بود با وعده های اسکار وسوسه شود پذیرفت و اشتباهات خود را که مسبب اتفاقات ناگوار شده بود جبران کرد.
سیمبا از زمانی که بچه بود می خواست شجاع باشد به همین دلیل به مناطق ممنوعه رفت و جان خود و پدرش را به خطر انداخت. اما در نهایت شجاعت حقیقی را زمانی تجربه کرد که مسئولیت حقیقی اش را به عنوان شاه پذیرفت و با اسکار که سلطنت را غصب کرده بود جنگید و او را شکست داد. این امر باعث شد تا در بین اهالی دشت پراید به عنوان یک شاه شجاع پذیرفته شود.
بعد از خوانش کتاب، برای تعمق بخشیدن به درک کودکان از داستان میتوان ازآنها سواالتی پرسید و گفتگوهایی داشت. این سواالت میتواند مربوط به کلیت داستان و ارزشهای مطرح شده در آن و یا مربوط به بخشهای خاصی از ماجراهای طرح شده باشد. ارزشهای مطرح در کتاب المر که گفتگوها میتواند حول آنها صورت بگیرد پذیرش تفاوتهای فردی و هویت و پذیرش خود و پذیرش دیگری است.
1) شخصیت اصلی چه کسی است؟ 2) شخصیت اصلی چه هدفی را دنبال میکند؟ 3) آیا شخصیت اصلی به هدفش میرسد؟
راهنمایی: سوالهایی که بولد شدهاند لزوما نباید در ابتدا مطرح شوند، بلکه روند پرسش و پاسخها باید طوری باشد که مخاطبان بتوانند در انتها به این پرسشها به شکلی جامع پاسخ دهند. 1) موانع بیرونی سیمبا برای رسیدن به هدفش چه بود؟ 2) چه نیروها یا افرادی به سیمبا کمک کردند تا به هدفش برسد؟ 3) چه ویژگیهایی در شخصیت سیمبا مانع از آن میشد تا به هدفش برسد؟ 4) چه ویژگیهای شخصیتی سیمبا به او کمک میکرد تا به هدفش برسد؟ 5) چرا سیمبا می خواست زود بزرگ شود؟ 6) چرا سیمبا به قبرستان فیل ها رفت؟ آیا کار درستی کرد؟ 7) قانون شکار در دشت پراید چه بود؟ 8) اسکار از چه طریقی باعث می شد سیمبا احساس ضعف کند؟ 9) چرا اسکار با سیمبا و پدرش دشمن بود؟ 10) چرخه حیات چیست؟ 11) وقتی که سیمبا در جنگل با دوستانش خوش گذرانی می کرد چه چیزی را فراموش کرده بود؟ 12) چه اتفاقاتی به سیمبا کمک کرد تا رویایش را به خاطر بیاورد؟ 13) اسکار چه ویژگی هایی داشت که لایق پادشاهی نبود؟ 14) قدرت واقعی یک پادشاه در چیست؟ 15) پدر سیمبا شجاعت را چگونه تعریف می کرد؟ 16) آیا شجاعت به این معنی است که هیچ ترسی را احساس نکنیم؟ 17) شعار دوستان جدید سیمبا چه بود؟ آیا با آن موافقید؟ 18) پدر سیمبا چه ویژگی هایی را به عنوان سلطان به سیمبا یاد می داد؟
راهنمایی: برای طرح سوالات شخصی، مربی باید پیشاپیش این پرسشها را از خود پرسیده باشد و اگر صلاح دید، پاسخ خود و تجربیات خود را صادقانه با مخاطبان در میان بگذارد که آنها نیز جسارت، و صراحت لازم را برای انجام گفتگو پیدا کنند. 1) آیا دیدن این فیلم را به دوستان خود پیشنهاد میکنید؟ چرا؟ 2) تکاندهندهترین و به یادماندنیترین لحظات فیلم برای شما چه لحظاتی بود؟ چرا؟ 3) آیا تاکنون کسی را در زندگی ملاقات کرده اید که مانع شما شود تا به آن چه می خواهید برسید؟ 4) آیا صفتی را در خود سراغ دارید که مانع شما برای رسیدن به اهدافتان باشد؟ 5) آیا ما قادر هستیم گذشته را تغییر دهیم؟ آینده را چطور؟ چگونه؟ 6) به نظر شما چگونه می توانیم جایگاه حقیقی خود را در چرخه حیات پیدا کنیم؟ 7) آیا با این جمله میمون دانا موافقید: هر کسی یکی هست حتی هیچ کس. 8) آیا دوستانی دارید که در رسیدن شما به آنچه می خواهید کمکتان کنند؟ 9) چه رویایی در سر دارید که با وجود همه موانع باز هم آن را دنبال می کنید؟ 10) تاکنون به این موضوع فکر کرده اید که می خواهید چه جایگاهی در این دنیا داشته باشید؟